به نام خدا
گلچینی از باغ معرفت ( هر کدام از داستان های زیر را بخوانید و خلاصه و پیام آنها را در چند سطر بنویسید . )
1-پیرزن و خدا : پیرزن با تقوایی در خواب خدا را دید و به او گفت : « خدایا من خیلی تنها هستم . آیا مهمان خانه ی من می شوی ؟ خدا قبول کرد و به او گفت که فردا به دیدنش خواهد آمد . پیرزن از خواب بیدار شد ، با عجله شروع به جارو کردن خانه کرد . رفت و چند نان تازه خرید و خوشمزه ترین غذایی را که بلد بود پخت . سپس نشست و منتظر ماند . چند دقیقه بعد در خانه به صدا در آمد . پیرزن به عجله به طرف در رفت و آن را باز کرد . پشت در پیر مرد فقیری بود . پیرمرد از او خواست تا غذایی به او بدهد . پیرزن با عصبانیت سر فقیر داد زد و در را بست . نیم ساعت بعد باز در خانه به صدا در آمد . پیرزن دوباره در را باز کرد . این بار کودکی بود که از سرما می لرزید از او خواست تا از سرما پناهش دهد . پیرزن با ناراحتی در را بست و غرغرکنان به خانه برگشت .
نزدیک غروب بار دیگر در خانه به صدا در آمد . این بار پیرزن مطمئن بود که خدا آمده ، پس با عجله به سوی در دوید و در را باز کرد ولی این بار نیز زن فقیری پشت در بود . زن از او کمی پول خواست تا برای کودکان گرسنه اش غذا بخرد . پیرزن که خیلی عصبانی شده بود با داد و فریاد زن فقیر را دور کرد . شب شد ولی خدا نیامد . پیرزن نا امید شد و رفت که بخوابد . در خواب بار دیگر خدا را دید . پیرزن با ناراحتی به خدا گفت : « خدایا مگر تو قول نداده بودی که امروز به دیدنم می آیی ؟ خدا جواب داد ؟ بله من سه بار به در خانه ات آمدم و تو هر سه بار در را به رویم بستی .
2-مردی روزی با عیالش مشغول غذا خوردن بود و در میان سینی ایشان مرغ بریان شده بود پس سائلی ( گدایی )در خانه آمد او را مأیوس نمودند . اتفاق افتاد که آن مرد فقیر شد و زنش را طلاق داد و آن زن شوهر دیگر اختیار نمود . روزی شوهر با او غذا می خورد و مرغ بریانی نزد ایشان بود ناگاه سائلی در خانه سؤال کرد آن مرد به عیالش گفت این مرغ را به این سائل بده آن زن چون مرغ را نزد سائل برد دید شوهر اولش هست مرغ را به او داد و گریان برگشت . شوهر از سبب گریه اش سؤال نمود گفت سائل شوهر من بود و قصه محروم نمودن آن سائل را نقل کرد شوهرش گفت والله من بودم آن سائل اولی که محرومم نمودید .
3- موشی در خانه صاحب مزرعه تله موشی دید . به مرغ و گوسفند و گاو خبر داد . همه گفتند : تله موش مشکل توست به ما ربطی ندارد . ماری در تله افتاد و زن مزرعه دار را گزید از مرغ برایش سوپ درست کردند گوسفند را برای عیادت کنندگان سر بریدند گاو را برای مراسم ترحیم کشتند و در این مدت موش از سوراخ دیوار نگاه می کرد و به مشکلی که به دیگران ربط نداشت فکر می کرد .
4-آقا گرگه كنار خيابان گرسنه ايستاده بود كه خانم بزي با پرايد سفيد رنگش به سرعت از جلو او عبور كرد وحتي يك بوق هم برايش نزد . آقا گرگه كه اين صحنه را ديد ، به سرعت خودش را به آپارتمان خانم بزي رساند و صدايش را شبيه او كرد و زنگ طبقه ي چهارم را فشار داد و منتظر ماند تا... اما طفلك نمي دانست كه آيفون منزل خانم بزي ، تصويري است ، به خاطر همين ، شنگول خان با صداي بلند از توي آيفون داد زد : « آها » آقا گرگه ! تو خجالت نمي كشي زنگ خانه ي مردم را فشار مي دهي ، اگه همين الآن نري دنبال كارت ، به پليس 110 تلفن مي زنم تا ... آقا گرگه كه هم تعجب كرده بود و هم ترسيده بود ، پا به فرار گذاشت و منتظر رسيدن خانم بزي هم نشد ، چون منگول خان به تلفن همراه خانم بزي زنگ زده و او را خبر كرده بود .
آقا گرگه كه حسابي گرسنه اش بود و دلش نمي خواست دست از خوردن بزغاله ها بردارد ، فكري كرد و خودش را به مطب يك دكتر جراح پلاستيك رساند ، بعد عكس خانم بزي را به دكتر نشان داد و گفت كه دلش مي خواهد شبيه خانم بزي شود .
دكتر اول به عكس و بعد به آقا گرگه نگاه كرد و گفت : « بايد پول زيادي بدهي و مدتي هم تحت درمان باشي . موافقي ؟ آقا گرگه موافقت كرد و بعد از سه ماه ، با اعمال مختلف جراحي ، در حالي كه دندان هايش را هم به جاي دستمزد به دكتر داده بود ، كاملاً شبيه خانم بزي شد و به سرعت به طرف آپارتمان خانم بزي به راه افتاد اما هنوز به در آپارتمان نرسيده بود كه مورد حمله ي يك گرگ گرسنه قرار گرفت .... !
5-حكمتي و حكايتي : حاج شيخ عباس قمي ، براي فرزند بزرگش نقل كرده است : « وقتي كتاب « منازل الاخره » را تأليف و چاپ كردم و به قم آمدم آن كتاب به دست شيخ عبدالرزاق مسأله گو، كه هميشه قبل از ظهر در صحن مطهر حضرت معصومه (س )مسأله مي گفت ، افتاد. مرحوم پدرم از علاقه مندان شيخ عبدالرزاق بود و هرروز در مجلس او حاضر مي شد . شيخ عبدالرزاق ، روزها كتاب منازل الاخره را گشوده ، براي مستمعين مي خواند .يك روز پدرم به خانه آمد و گفت: شيخ عباس ! كاش مثل اين مسأله گو مي شدي و مي توانستي منبر بروي و اين كتاب را كه امروز براي ما خواند ، بخواني . چند بار خواستم بگويم آن كتاب از آثار و تأليفات من است اما هر بار خودداري كردم و چيزي نگفتم فقط عرض كردم : « دعا بفرماييد كه خداوند توفيق- جمله های ناتمام زیر را کامل کنید .
6- جملات زیر را تا پنج سطر ادامه دهید
الف ) امروز در مدرسه ............. ب) هرگز نباید....... پ) پاکیزگی و اخلاق خوش از ...... ت) خودرویی اختراع می کنم که.........
ث) آن روز گذشت ولی....... ج) همان طور که مشغول مطالعه بودم.......... د- می خواهم ادامه تحصیل بدهم زیرا...
4- در باره ی هر کدام از جمله های زیر توضیح مختصری دهید .
1) چرا درخت ارزش دارد ؟ 2) کار نویسنده چیست و چه می کند ؟ // از موضوعات انشا پنج موضوع عالی بنویس
3) مزاحم تلفنی یعنی چه ؟ چرا این نوع مزاحمت ، زشت و ناپسند است ؟
4- نوشتن انشا برای تو راحت و آسان است یا دشوار و تلخ ؟ 5- اگر هیچ کس شما را دوست نداشته باشد ؟
6- چه کارهایی نباید بکنیم ؟ اگر بخواهی تجربیات زندگی خود را در پنج سطر بنویسی چه می نویسی ؟
7- آیا تا به حال فکر کرده ای که درون اشیای زیر چگونه است ؟ بنویس .
1- کره زمین 2- شکم مورچه 3- شاخ گاو // با کلمات شادی ، فوتبال ، توپ و فریاد یک داستان کوتاه بساز.
8- گنجشک به خدا گفت : لانۀ کوچکی داشتم که آرامگاه خستگی و سر پناه بی کسی ام بود اما طوفان تو آن را از من گرفت . کجای دنیای تو را گرفته بودم ؟ خدا گفت : ماری در راه لانه ات بود ، تو خواب بودی ، باد را گفتم لانه ات را واژگون کند ، تو از کمین مار پر گشودی ! چه بسیار بلا ها که از تو ، به واسطه ی محبتم دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی
9- روزی حضرت سلیمان کنار دریا نشسته بود . مشاهده کرد که یک مورچه دانه ای به دهان گرفته و کنار آب منتظر ایستاده ، ناگهان قورباغه ای آمد و دهان خود را باز کرد و مورچه با دانه اش وارد دهان قورباغه شد . سپس قورباغه در آب فرو رفت و پس از ساعتی بیرون آمد و دهان خود را باز کرد و مورچه سالم از دهانش خارج شد و حضرت سلیمان مورچه را احضار کرد و در مورد این جریان از او سؤال کرد. مورچه جواب داد ته این دریا سنگی است که داخل آن سنگ ، کِرم نابینایی وجود دارد و نمی تواند غذای خود را تهیه کند . خداوند مرا مأمور کرده است که به وسیله ی این قورباغه غذای این کِرم را تأمین کنم.
10- اسب سواری ، مرد افلیجی در سر راه خود دید که از او کمک خواست مردِ سوار دلش به رحم آمد ، از اسب پیاده شد و او را بر اسب نشاند تا به مقصدش برساند . مرد افلیج که بر اسب نشست دهنه ی اسب را کشید و گفت : « من اسب را بردم » سپس با اسب گریخت ؛ اما پیش از آن که از صدا رس دور شود مردِ سوار در پی او فریاد زد : تو تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی . اسب برای تو ، اما گوش کن ببین چه می گویم . مرد افلیج اسب را نگه داشت مرد سوار گفت : « هرگز به هیچ کس نگو چگونه این اسب را به دست آوردی چون از این می ترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده رحم نکند .
11- در بارۀ هر یک از این موضوع ها یک نامۀ رسمی یا اداری بنویسید .1- تشکر و تقدیر از ناظم مدرسه 2- تشکر از هم کلاسی برای شرکت در جشن فارغ التحصیلی 3- تقاضای انتقال پروندۀ تحصیلی شما به مدرسه ای دیگر 4- انتقاد منصفانه و مؤدبانه از یک دبیر
12- در بارۀ یکی از این موضوع ها یک آگهی بنویسید .1- پیدا شدن کیف دستی 2- اجارۀ منزل مسکونی 3- تشکیل کلاس قصه نویسی
13- این داستان نیمه تمام را کامل کنید .« مردی در میان صخره های کوهستانی گردش می کرد . ناگهان چشمش به سنگ بزرگی افتاد که روی آن نوشته شده بود : « لطفاً این سنگ را جا به جا نکنید زیر آن گنجی پنهان نیست .» مرد به وسوسه افتاد که...
14- در بارۀ هر یک از این عبارات مختلف در حد دو سطر توضیح دهید و نظر خود را بنویسید .1- سه کار را انجام ندهید : سرزنش ؛ مقایسه ؛ قضاوت 2- اگر می خواهید سالم باشید الف- کم بخورید ، کم بخوابید و کم حرف بزنید 3- دَرهم دِرهم مباش/ در قیامت دین آر نه دینار 4- عکس شهدا را می بینیم ؛ ولی عکس شهدا عمل می کنیم 5- از خدا « پروا » کنید تا « پر » وا کنید 6- برای رسیدن تا به « کبریا » باید نه « کبر » داشت نه « ریا » 7- عکس ؛ یعنی مکث ثانیه های گذرا 8- آینده اتفاق نمی افتد ، آینده ساخته می شود 9- او حرفِ خوب می زند / او خوب حرف می زند 10- بندۀ آنی که در بند آنی
15- با هم فكري هم ، این معما ها را حل كنيد .الف) آن چيست كه هم گذاشتن آن و هم برداشتن آن خوب نيست ؟
ب) آن چيست كه هم نام گلي است و هم نام زني و هم در دهان شماست ؟ ج) من مي روم او هم مي رود . من مي روم او مي ماند
د) آن چيست شيرين است طعم ندارد ، سنگين است وزن ندارد ؟
19- شعر زير از « ملك الشعراي » بهار است . آن را بخوانيد ، قالب و قافيه هاي آن را معلوم و در باره ي پيام شعر در گروه بحث و گفت و گو كنيد . تك تك ساعت چه گويد ، گوش دار گويدت بيدار باش اي هوشيار
از تن آسايي و بي كاري بترس هم مشويك ثانيه غافل ز درس
عقربك آهسته پندت مي دهد پند شيرين تر ز قندت مي دهد
همچو من پر طاقت و ورزنده باش روز تا شب در غم آينده باش
تنبلي آرد به چشمان تو خواب مي شود آينده ات يك سر خراب
زندگي پيوسته با آينده است هر كه در آينده باشد ، زنده است
هر كه او غافل ز آينده شود در برابر آيندگان بنده شود
22- داستان زير را بخوانيد و آن را به نثر امروزي برگردانيد و در باره ي پيام داستان با هم گفت و گو كنيد . عنواني مناسب براي داستان انتخاب كنيد .
« گويند موسي به طور سينا با خداي مناجات مي كرد گفت : بار خدايا مرا عدل و داد خويش بنماي . گفت يا موسي ! تو مردي تندو تيزي ، صبر نتواني كردن ، گفت : به توفيق تو توانم . گفت : اكنون نزديك فلان چشمه ي آب شو و برابر او پنهان بنشين و نظاره ي قدرت و علم الغيب ما كن .
موسي برفت و بر سر تلي برابر چشمه پنهان نشست . سواري در رسيد ، فرود آمد و دست و روي نماز بشست و آب بخورد و نماز بكرد و همياني پر از هزار دينار زر از ميان بگشاد و آن جا بنهاد ، و فراموش كرد و برفت پس از او كودكي بيامد و از چشمه آب خورد و آن هميان پر از ديناربرگرفت و برفت . پس از او مردي نابينا بيامد و آب خورد و طهارت كرد و به نماز ايستاد سوار را هميان ياد آمد از راه بازگشت و به چشمه آمد ؛ نابينا را بگرفت و گفت : من همياني پر از دينار اينجا فراموش كردم و اين جا به جز تو هيچ كس ديگر نيامد در اين ساعت گفت : اي سوار من مردي نابينايم زر و هميان تو چگونه ديدم ؟ سوار در خشم شد و شمشير بر آورد و نابينا را بكشت و زر و هميان بجست ، نيافت ، برفت موسي گفت : بار خدايا صبرم نماند ، و تو عادلي مرا معلوم كن كه اين احوال چگونه است ؟ جبرئيل آمد وگفت : خداي مي گويد كه : من عالم اسرارم ، آن دانم كه تو نداني ، بدان و آگاه باش كه آن كودك كه آن هميان برداشت حق و ملك او بود ، كه پدر او مزدور اين سوار بود ، و هم چندان مزد بر او گرد آمده بود اندر آن هميان بود . اكنون آن كودك به حق خويش رسيد . اما آن پيرمرد نابينا پيش از آن كه نابينا گشته بود ، پدر اين سوار را كُشته بود و قصاص خويش بازخواست و حق به حق باز رسيد و داد و عدل ما چنين باريك است كه مي بيني . موسي آن بديد و استغفار كرد . » و اين حكايت از بهر آن گفتيم تا خردمندان بدانند كه هيچ چيز بر خداي تعالي پوشيده نيست و داد ستم رسيدگان بدين جهان بدهد وليكن ما غافليم كه چون بلايي بيايد ، ندانيم كه از كجاست ( نصيحه الملوك ، محمد غزالي )
23- اين لطيفه را به كمك گروه به فارسي روان ترجمه كنيد.
MOUSE- TRAP
One day a lady saw a mouse running across her kichen floor. She was very
Afraid of mice so she ran out of the house got in a bus and went down to the
Shops. There she bought a mouse – trap. The shopkeeper said to her Put some c
Cheese in it and you will soon catch that mouse .
The lady went home with her mouse – trap but when she looked in her
Cupboard she could not find any cheese in it. She did not want to go back
To the shops because it was very late so she cut a picture of some cheese
Out of a magazine and put that in the trap.
Surprisingly the picture of the cheese was quite successful! When the lady
Came down to the kitchen the next morning there was a picture of a
Mouse in the trap beside the picture of the cheese! لغات و اصطلاحات
موش mouse موش ها mice كف آشپزخانهkitchen floor
ترسيدن be afraid of سوار اتوبوس شد got in a bus
تله موش mouse – trap پنير cheese
كمد cupboard مجله magazine
به طور شگفت آور surprisingly كاملاً موفقيت آميز quite successful